
به نام خدایی که همین نزدیکی هاست...
سلام دوستای گل...
سلام وبلاگ نویسای ماهر... خوبید؟
منم خوبم... به قول دوستم الحمدلله! میگذرونیم...
نمیدونم چرا اینقدر امروز اصرار داشتم بیامو یه آپی بذارم! ( حتما زده به سرم!) خلاصه با هر بدبختی بود اومدمو الانم در خدمت شمام!
مامانم و خالم اینا دارن میرن قم! اما من اصلا حال ندارم که باهاشون برم چون اولا میخوان برن مجلس ختم دوم اینکه دستم خیلی درد میکنه! آها راستی...! شما نمیدونید! وای... وای... کجایید که فاطمه این چند روزه از درد تلف شد!
راسیتش چند روزه پیش تو مدرسه انگشت شصتم به یه جایی که هنوز خودمم نمیدونم کجا بود گیر کردو... چشتون روزه بد دبینه زد ناخونمو نصف کرد...و تا شد از انگشتم خون اومد...
الانم که عصب دستم یه خورده ناراحت شده و انگشتم ضرب دیده و با آتلو کلی بند و بسات دارم باهاش سر میکنم!
این از این!
خلاصه امروزم تو مدرسه زیارت عاشورا داشتیم... جای شما خالی... خانومی که زیارتو میخوند اینقدر قشنگ خوند که بالاخره اشکای من سرازیر شد... خدارو شکر خالی شدم... اگه گریه نمیکردم مطمئنا وضعم خیلی بد میشد! چون دو روزی گریه نکرده بودم! البته اگه اشتباه نکنم!
وقتی داشتیم زیارتو میخوندیم با خودم به خیلی چیزا فکر کردم... با دیدن اشک دوستام... و دستای خالی که سمت خدا دراز مشید یهو به این فکر افتادم... که واقعا... خدا کجاست؟ مگه نمیگه من از رگ گردن به شما نزدیکترم!؟ پس رسم این نزدیکی اینه؟ یعنی؟اصلا برام واضح نیست!
خیلی گیجم کرده...! تازه امروز یکی از دوستامم گفت : همیشه آدم نباید بگه خدا دوست دارم یا خدا میمیرم برات... آدم باید تو عمل نشون بده! دیدم حرفش حقه! آدم وقتی نزدیکیه خدارو درک میکنه که به این جمله عمل کنه!
به قول معروف به عمل کار براید به سخنرانی نیست!!!
نمیدونم چقدر میتونم به این حرفم عمل کنم اما هرچی هست باید عملی بشه... دوست دارم بشم یه بنده ای که خدا بهش بنازه... اما..!؟ جدا میشه؟منکه میگم خیلی سخته...
این هم از این...
دیگه اینکه از مریضم خبر ندارم... دلم هر روز میلرزه... وقتی از خواب بلند میشم... میگم الان داره چیکار میکنه؟ حالش خوبه؟ با اینکه میدونم امیدی برای دوباره دیدنش ندارم اما هرزور به امید اینکه باهاش تماس بگیرم بیدار میشم... نمیدونم دیروز بود یا پریروز... به یه بدبختی تونستم شمارشو بگیرم... وقتی گوشیو برداشت صداش همون صدا بود... اما مطمئنا قیافش فرق کرده... شیمی درمانی هم واسه خودش یه درده سره بزرگیه...
گوشیو برداشت : با دیدن شماره ای که از ایران تماس گرفته بود فارسی صحبت کرد...
- الو؟
- الو !!!؟؟؟ نگین جان! سلام !! خوبی؟ صدام میاد؟؟
- الو؟؟ بله ممنون! ببخشید به جا نیوردم! معرفی میکنید؟
- بابا ! منم فاطمه! نشناختی؟ بهتری؟
...
انگار سهم من از شنیدن صداش همین دو جمله بود... اونم صدایی که همش قطع و وصل میشد...
فهمیدم که گوشیو قطع کرد... اون شبم بعد از اینکه قطع کرد هرچه قدر زنگ زدم جوابمو نداد... فهمیدم معذبه... و میدونه که ماجرارو فهمیدمو میدونم که داره از دستم میره...
دیگه بهش زنگ نزدمو گذاشتمش به حال خودش... اما چی شد که یهو اشکام سرازیر شد..؟
مگه من همونی نبودم که میگفتم همیشه راحتیه دوستام راحتیه منه!؟ پس الان چمه؟ حتما نگین راحتر بود که صدامو نشنوه... احساس حقارت کردم...
بچه ها... بذارید رو راست بگم... نگینی که واسش مطلب مینوشتم الان سرطان داره... اونم سرطان خون... امسال قرار بود برای همیشه بمونن ایران اما یهو برگشتن به آمریکا و من احساس کردم یه خورده ماجرا بو داره... نگو رفتن که به سلامتیه نگین برسن...
اما بدتر از همه نگین جواب شدست... راهی نیست برگرده... به جز یه راه.. اونم دعاو دعا و دعا...
اما... به قول دوستم خدا هر چیو بده نعمته و هرچیو بگیره حکمته...!
نه نه! من اصلا نمیخوام به قسمتای آخر این بلایی که سره نگین اومده فکر کنم...! میدونم که مرگ شتریه که سر هر خونه ای میشینه! اما برا نگین من زوده!! خیلی زوده! خدایا ! منو جاش بگیر... منو! منی که ...
خدایا... دوستم تو دیار غربته... تو کمکش باش... اما این یکی پاره تنمو چیکار کنم؟ این یکی دوستمو که جونم به جونش وابستست؟ خدارو شکر ... مشکلش جسمی نیست... اما مشکله روحیم خودش کلی درد داره!!!
شده یه آدمه نقاب به دست... به قوله خودش... میخنده اما نه از ته دل... حالش خوبه اما نه واقعی... میگه... آخ...
داری امتحانم میکنی چاکرتم؟ آره خدا؟ باشه من حاضرم درده روحیه ح رو هم رو دوش بکشم... خودمم پا به پاش میرم جلو! با گریش اشکم در میاد... با غصش دلم به درد میاد... خلاصه همه چیم با اونه! پس خنده رو به لباش بیار! اما نه نقششو! از ته دلش! از ته ته ته دلش! ( ح اول اسم دوستمه! به یه سری دلایل نمیتونم اسمشو به زبون بیارم!)
آخ!! یادم رفت! راستی خدا! تو این امتحانم میشه تقلب کرد؟ میشه بهم بگی کجاش غلطه؟ میشه بگی چه فرمولیو باید به کار ببرم؟؟؟ خدا جون... پاکنم گم شده! بهم قرض میدی پاکنتو؟ قول میدم از یه طرفش پاک کنم که خراب نشه...! یا که میشه بهم یه مدادی بده که تهش پاک کن داشته باشه...!؟
من اینارو میگم...! اما خدا تنها جوابش به من یه لبخنده... قربونه اون لبخندت برم خدا... اما...
به خودم میگم: هیسسسس! فاطمه؟ خدا جواتو داد! اونم با یه لبخند! حالا بلند شو بلند بگو... :
خدایا راضیم به رضای تو!!!!
راستی ... میدونی چیه؟ پایین رو بخون تا بدونی چیه...

"بچه ها التماس دعای فراوون! منتظز نظراتون هستم!"