X
تبلیغات
..: تلخ و شیرین :..

..: تلخ و شیرین :..

شاید...برای آخرین بار...

به نامش و یاریش...

سلام...

خیلی خسته ام...

خیلی... شاید یه گوشه ای یه کنجی باشه که بتونم باهاش سر کنم...

این وبلاگم یکی از همون کنج هاست... یعنی بود... یه روزایی تموم انرژیم صرف پر کردن این صفحه ی مجازی میشد... اما دیگه نا ندارم... همینکه چار پنج تا نظرو میخونمو تایید میکنم از پا میفتم...،نفس نفس میزنم... دلم میخواد از بین ببرمش نابودش کنم اما... این دل لامصب نمیذاره... نمیخواد...

نمیدونم شاید فقط حرف باشه... به قول یه بنده خدایی باید نوشت... باید دست به قلم برد... اما انگاری جوهر قلم من تموم شده یه مدتی... تا اون روزی که برم سراغ یه قلم تازه همرو به خدا  میسپارم...

ممنون از همتون... شماهایی که همیشه جویای مشکلاتم بودید و در اوج تنهایی تنهام نذاشتید... شماهایی که اینقدر با معرفتیدو مهربون، کاش ماهم ازین دوستای نه تو عالم مجازی... نه تو صفحه های نظر بلکه روبه رومون داشتیم.

نویسنده های ماهر... عیدتون رو پیشاپیش تبریک میگم... منو سر سال تحویل دعا کنید...خیلی زیاد... اگه جدی جدی دعام کردید از خدا بخواید که کلید آخر رو هم بهم بده... دیگه قفل این مشکلم داره زنگ میزنه... همتون دوست دارم همتون....

اما...

اینجا یه حرفی دارم واسه یه غریبه، شایدم یه دوست...

خب... دوست عزیز، شماکه واسه من همیشه نظرای پرده برداری از اتفاقات میذاشتی... شمایی که میخواستی راهنمام باش هم دشمنم... شمایی که اگه پیدات کنم یه تف میندازم تو صورتت... یه جایی خدا سرت میاره،حتی اگه من از خدا نخوام!! دقت کن!!! حتی اگه من ازش نخوام...! خدا تورو هم به راه راست هدایت کنه... بدون واسه فرار از تو همچین کاریو نکردم... آدمایی باید آدرس وبمو داشته باشن که لیاقتشو دارن نه مثل شما... به خاطر حرفای تو به چه کسایی که تهمت نزدیم... چه حرفها و غیبتا که نگفتیم و نکردیم ولی خوب... حسابت با کرام الکاتبین...


همیشه از خداحافظی بدم میومده... اما خوب...الانم اینجا جای خداحافظی نیست...!باید بگم، به امید دیدار...

واسه این آپ کسی خبر نشد... اینجاست که با معرفتا معلوم میشن...



تورا میسپارم به میلای مهتاب... تورا میسپارم به دامان دریا...

اگر شب نشینم اگر شب شسکسته... تورا میسپارم به رویای فردا...

خدایا... اینو به گوشش برسون، به گوش همون فرشته...

هزار جهد بکردم که یار من باشی، قرار بخش دل بیقرار من باشی

((حافظ))

یا حق... :(

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 21:35  توسط خود خودم...  | 

So Many Words For The Broken Hearts....

سلام به دوستای گلم... عزیزای دلم، وبلاگ نویسای خوشگلو ماهر!!!
خوبید...؟! من؟ منکه دارم از خستگی میمیرم، چرا؟! بابا ناسلامتی پنجشنبه خونمون روضه چهلمه امام حسینه! با کلی مهمونو بندو بساط! از بس که کار کردمو دولا راست شدم دارم از کمر درد میترکم.

اما یه چیزی بگم شاید یخورده حرفم بد باشه؛ اما به دلم بد افتاده واسه این روضه... نمیدونم چرا ولی خوب.. با این همه همینم که خونتون بشه محل عزاداری اونم واسه امام حسین خیلی سعادته! شماها نمیخواین زنگ بزنین آدرسو بگیرین که بیباین؟D: هان؟!
راستی .. اربعین امام حسینم تسلیت میگم... چقدر زود شد چهل روز! خوده این چله گرفتنم واسه خودش فلسفه ایها! اینکه یه جور روزه واسه تازه کردنه غمه دل، واسه اینکه بدونن نبود اون کسی که از دست رفته چقدر به خوبی احساس میشه... دیگه چه برسه به خون خدا... اونم کسی مثل اباعبدالله حسین که اسمشون وجودشون... غیر قابل وصفه... آره..برا شادی روحه امام حسین و شهدای کربلا یه صلوات بفرستین...

دیگه... جونم براتون بگه، قراره همزمان با روضه ی ما صبحش کارنامه هامون رو بدن. به قوله مامانم با این نمره هایی که ماها میگیریم باید بگم دوستام همشون بیان خونمون که عزاداریه نمره هامونم خونه ما بگیریم....!
فرشته کوچولو هم حالش خوبه بدک نیست، هردومون درگیره مشکلاته خودمونیمو به همدیگه کمک میکنیم.

تو مدرسه متاسفانه یه سری آدمه بیکار دوره هم جمع شدن که میخوان بین منو فرشته ام جدایی بندازن... اینا با این کارشون از چی لذت میبرن من نمیدونم!خدا به همشون اون دنیا رحم کنه،منکه ازین آدما که هر لحظه قلبه آدمو میارن تو دهنشونو باعث استراب میشن نمیگذرم.

ایشالا همشون... نه! نه! همشون رو به خدا واگذار میکنم.

تازه از دو سه روز پیش هم پروژه اتصال تیکه های دل فرشته کوچولو رو شروع کردم...

دعا کنید تا بتونم دله شکسته شدشو بدست بیارم...

راستی دره اینجارو تخته کنم؟! نظرتون رو بگید ممنون میشم...

بازم ممنون که به خرفای من گوش دادی،خیلی دوستون دارم.

تا آپه بعدی میسپرمتون دسته  خدا...

در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس کنند،
و بگویند خدا
خالق زیبایی
و سراینده عشق
آفریننده ماست.
مهربانیست که ما را به نکویی
دانایی
زیبایی
و به خود می خواند
جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد- به گمانم
کوچک و بعید
در پی سودا نیست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان،
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست...
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 11:29  توسط خود خودم...  | 

این بار از سر سرگمی... از سر صحبت...

"اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان… ابر را بوسید ام تا بوسه بارانت کند..."

و حالا... خدای من،

اشکهایت شدن دونه های برف...

از بس که بغضتو تو گلوت نگه داشتی،

حالا مثه تیکه های ریز یخ از آسمونه دلت سرازیر شدن...

و حالا که حساب میکنم بعد از ...

خیلی دلم برا برف باریدن تنگ شده بود خیلی...

چند سالی میشد که برف ندیده بودم،
اما امثال فرق داشت، یه فرق ارزشمندو بزرگ...

امسال اگرچه برفاش مثه سالای قبل نبود، اما عوضش...

قدمهام با یکی همزمان برداشته میشد،

با یکی که، دوست داشتنو علاقم نسبت بهش غیر قابله وصفه!!

آره.. بیستم دی بود..، بخار از دهنای هردومون میزد بیرون،

هردومون به فکرهمدیگه بود،

تو میگفتیو من سروپاگوش بودم،
من با جونو دل میگفتمو تو گوش میدادی...

دیگه دونه های برف هردومون رو پیر کرده بود...

موهامون سفید شده بود...

صدای کفشامون... ریتم خاصی داشت...

با راه رفتنمون یه آهنگ خاصی درست کرده بودیم که من شدم عاشقش...

آه...

خلاصه بیستم دی هم به خاطره ها پیوست...

پس یادت باشه هروقت گفتم بیست دی هشتادونه،

یعنی... یعنی...

یه روز استثنتایی واسه من زیر بارش برف...

سلام دوستای گلم... خوبید؟! بالاخرا تموم شد! امتحانای ترمو میگم! بالاخره با هزار بدبختی گذروندیم.

انگار همین دیروز بود که برنامه رو بهمون دادن و ما همه داشتیم غر میزدیم که عجب برنامه گندی واسمون پیچوندن!! اما الان...! خندم میگیره! میگم چقدر زود گذشت... ای خدا، کاش ساعت زمانو واسمون کندترش کنی... نمیتونم اینطوری ادامه بدم.. من به این زمان ها احتیاج دارم.

خلاصه... متن بالارو فقط اونایی که خیلی هوششون بالاست میفهمن!
بچه ها... هیچی ولش کنید...

همتون رو دوست دارم.

راستی واسه مامانمم دعا کنید تا مشکلات تو خونوادمون حل بشه

دیگه نه من تحمل دارم نه مامانم. آره خلاصه اینطوریاست... ببخشید اگه آپم یکم بی نمک بود... یه شعر هم براتون میذارم:

می خوام يه قصه بگم از سرشت آدما 

روزی که تو آسمون تک و تنها بود خدا !  

اون روزا آسمونا رنگشون آبی نبود!

تو دل ستاره ها درد بی خوابی نبود !

یه روزی خدا اومد یه ذره خاکُ گرفت!

به هوای عشق تو گِل آدم و سرشت

برا خوشحالی تو این زمین و آفرید

 این همه کهکشونو روی دامن تو چید !

 برای چشمای تو بهشت و بهونه کرد!

 با ناز نگاه تو دوزخ و ویرونه کرد!  

برا عطر نفس هات نسیم و آواره کرد!

برای بچگی هات زمین و گهواره کرد

خورشید و برای تو ، توی آسمون گذاشت!

گلای سرخ و فقط، برا خاطره تو کاشت!

بارون و به خاطر سبزی دل  به تو داد!

برا بوییدن تو خودشو رسوند به باد !

از سیاهی چشات قطره ای جوهر گرفت !

 بعد از اون شد که دیگه ، شب زیبا سر گرفت!

از صدای گریه هات رعد و برق و آفرید !

دونه های اشکتو روی دریاها پاشید!

امید رو  به یاد تو به زمین ارزونی کرد !

از غم چشمای تو تو پاییزو زندونی کرد!

روزی که خدا تو رو سرور دنیا می کرد !

با گلاب عشقِ تو دل ها رو معنا کرد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 11:34  توسط خود خودم...  | 

چه کنم با دل رسوا... ؟

شک نداشته باش که کلید آرامش دقایق من، 

                                         در دستان با وفای توست...،

                                                                          زودتر سراغی از من بگیر،زودتر ... همین!

سلام به روی ماهتون... خوبید؟! قالبو حال کنید، متناسب با انواع فصل ها و مراسمات و... D:

اینم از محرم... چقدر زود تموم شد،اینطور که بوش میاد قراره چهلمه امام منزل ما یه مراسمی گرفته بشه... شما ها هم بیاید، قدمتون رو چشم.. فقط دعا کنید قطعی بشه خدا برا همتون دعا میکنم.

خوب... چهاردهم هم چهلمه نگین بود... چه قدر سریع گذاشت، با اینکه حتی اگه هم بود نمیتونستم ببینمش اما دلم هواشو کرده... دوست داشتم قبل از اینکه یه وقت واسه هردومون مشکلی پیش بیاد این کودورتی که بینمون پیش اومده بود رو از بیت ببریم که البته نشد... خوب خلاصه خواستم واسه کسایی که شمارشون رو نداشتم و نتونستم اس ام اس بدم که واسش فاته بخونن بگم که یه فاتحه ای هم واسه شادیه روحش بخونین... خدا همه رفتگانو بیامرزه... همرو...

راستی این متن بالایی رو خودم گفتم. قشنگه؟ برای اینکه بنویسمش خیلی فکر کردم،روزو شبم این بود که بنویسمش برای بهترین دوستم(ح که قراره ازین به بعد اگه حرفی ازش پیش اومد با اسم فرشته کوچولو تو وبلاگم ذکر بشه. چون به یه سری دلایل نمیتونم اسمشو ببرم) خلاصه بالاخره بعد از کلی اینور و اونور کردن این چندتا جمله، براش اس ام اس کردم. در جواب بهم داد ، امیدوارم... منم در جواب گفتم؛ امیدوار باش چون برای نوشتنش دو سه روز بیدار بودم. و اونم باورش نمیشد که خودم گفتم... فکر میکرد از این اس ام اس هاست که همه بهم میدن... اما این بار این جمله از ته قلبم بود، و خوشحال بودم که میتونستم بروزش بدم.

دیگه اینکه... سعیده... یادتونه!؟ شفاشو گرفت! جواب آزمایشش منفی بوده! ازین بابت خیلی خوشحال شدم، اما وقتی شنیدم بچه ها بهم میگن باب همه چی دروغ بوده و فقط واسه اینکه بتونه دوستایی مثل شماهارو بدست بیاره این کارو کرده...و یه جورایی با این کارش تونسته به هدفش که برگشتنه شما ها بوده برسه. اما من سره دوراهی موندم... و چون موقع امتحاناس فزضو بر این گذاشتم که طرف راست گفته و شفاشو گرفت... وای به حالش اگه واقعیت داشته باشه حرف بچه ها... ایشالا که اینطور نبوده... هروقت من این رو میگم دوسام میگن خاک بر سرت!! عجب خری هستیا! سره کار بودیم هممون! باید حالشو بگیریم. نمیدونم تو برزخ موندم. از یه طرفم وقتی فرشته کوچولو فهمید که انگاری دروغی بیش نبوده بهم گفت فاطمه! اگه میخوای با سعیده باشه دوره مارو خط بکش... یا من یا سعیده!  وقتی که این حرفو زد فهمیدم هنوز نمیدونه چقدر دوستش دارم. به قوله یکی از دوستام از بس منه احمق احساساتمو بروز ندادم فرشتم نفهمیده که اگه دنیارو بذاره یه طرف اونم یه طرف من کودوم رو انتخاب میکنم! دیگه چه برسه اون و سعیده...! فکر کن من سعیده رو انتخاب میکنم.میگفت میترسه؛ ازین که یه وقت منو ازش ندزدن... گفت خسته ام و نمیتونم دوباره تحمل کنم، گفت نمیخوام مثل تابستون بشه. اولش نفهمیدم منظورش چیه اما بعد یادم اومد که وقتی نگین پیداش شد من چقدر از فرشته ام غافل شدم و بهش ضربه زدم. و علت ترسشو فهمیدم و بهش گفتم بهت قول میدم.. اصلا فراموشت نمیکنمو همین الان میرم و از سعیده میخوام که دیگه اری به کاره هم نداشته باشیم. بهم گفت تو قبلا هم  بهم قول دادی که فراموشم نکنی... اما بهش عمل نکردی... با این حرفش یاد تابستون افتادم... که هواسم فقط به نگین بود، بهش نگاه کردم، دستشو گرفتم و گفتم اینبار به شرفم قسم میخورم...

فرشته...

به شرفم قسم میخورم...

یه بار از دستت دادم...

واسه هفت پشتم بس بود، دیگه نمیذارم

کسی تورو ازم بگیره و منو از تو...


و تو! خانوم سعیده خالصی...! وای به حال کسی که سره هیچ و پوچ بقیرو به نگرانی و دلهره بندازه و اشکشون رو دراره... بعد امتحانا میام سراغت تا ببینم با چه جراتی این کارو انجام دادی... دعا کن تا اون موقع یا واقعا سرت بیاد یا بمیری...! منم وقتی عصبی بشم... دیگه.. همتون میدونید...

خوب اینم از این.. بچه ها التماس دعا... نظر هم فراموشتون نشه... تا حده امان هم نظره خصوصی نذارید... ممنون...

همتون رو به خدای بزرگ میسپارم تا آپه بعدی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 12:47  توسط خود خودم...  | 

امروز؟ اینجا؟ من؟

زیباترین سلام دنیا طلوع خورشید است...

آن را بدون غروبش به تو

تقدیم میکنم...



دوستای گلم سلام، سلام به روی ماهتون...خوبید؟ عزاداریاتون قبول باشه... مارو که فراموش نکردید؟

آخ آخ که چقدر دلم برای روزای قشنگه زندگیم که بی دقدقه بود تنگ شده.. روزای پر از خوشحالی و بیخیالی،با شیطونیاش تو مدرسه و زنگ ناهاراش،اردوهاش،کلاساش... وای... پارسال این موقع ها چقدر همه چی خوب بود... تنها فکر و ذکرم درس بودو! درس بودو! درس! یک اپسیلون هم غصه تو دلم نبود... اما الان...؟

وای خدای من... با خودم نشستمو فکر میکردم؛ چند بار بقیرو خندوندم، چقدر از کلاس پرت شدم بیرون،چقدر کپی کردم از دست اینو اون، تو این مدت چقدر گندی به بار اوردمو چقدر از اینو اون خنجر خوردم چقدر نامردی در حقم کردن و کردم، چقدر دوستامو نصیحت کردم، چقدر نصیحت شنیدم،چقدر تنه بهم زدن؟ چقدر پاپیش گذاشتم واسه اینو اون،چقدر گریه کردم؟ چقدر غصه خوردم؟ چقدر خاطره دارم،چقدر تحمل کردم،چقدر کمبود حس کردم،چقدر از داشتن دوستام خدارو شکر گذار بودم؟ و ... مهمتر از همه... چقدر سکوت کردم؟!؟! اینقدر این فکرم ادامه داشتو چقدر های دیگه مونده بود که خیسی گونه هامو خیلی واضح حس کردم... دیگه نمیخواستم بیشتر ازین بهش فکر کنم، چون ممکن بود صدای گریم بلندو بلندتر بشه و شونه هام بلرزنو...

تا داشتم یه خورده سرو سامون میگرفتم... بچه ها شاید باورتون نشه... اما دوباره یه خبر از مریضی دوستام بهم دادن... عفونت خون داره... و تنها و تنها سی درصد از خونه بدنش بدن نازنینشو سرپا نگه داشته و میذاره که دوباره ببینیمش و لبخنداشو پلک زدناشو... اما... نزدیکه یه ماهه که باهم دیگه تموم کردیم و کاری به کاره هم نداریم... وقتی این خبر دیروز به دستم رسید... پاهام میلرزیدن،یخ کردم... تو مدرسه بودم،وقتب مریم این خبرو بهم داد از بس هول بودو بی قرار دویید و رفت و من موندمو یه بهت و ناباوری...

وقتی فهمیدم رفتم تو حیاط تا نفس بکشم،چشمام پر از اشک بود... زهرا (یکی از دوستام) با دیدن تلو تلو خوردن من وقتی از پله ها میومدم پایین از وسط حیاط اسممو صدا زد...

فاطمه!!! فاطمه!! خوبی؟ چته...؟!

تمامه قوتمو جمع کردم تا بتونم یه جمله رو بهش بگم گفتم؛

زهرا بدبخت شدیم،بیچاره شدیم... ما چی فکر میکردیم، چی شد؟!

افتادم تو بغلش... نفهمیدم... بلند بلند گریه میکردیم... زهرا هم از خدا بیخبر...میپرسید فاطمه چی شده!؟ تروخدا... تا اینکه حسانه اومد و دستمو گرفت.. با سارا نشوندنم رو سکو... اما من هنوز بی تاب بودم... حسانه وایستاده بود... سرمو تکیه دادم به دلش... و زدم زیر گریه... بعد از مدت ها... تو بغلش گریه کردم... حسانه داشت آرومم میکرد.. منم هی میگفتم حسانه چطوری میتونم جبران کنم؟! حسانه هم هی میگفت وقت هست فاطمه میشه جبران کرد، این حرفش خیلی به دلم نشست... تا اینرو بهم گفت صدای گریه ی من هی آرومترو آرومتر میشد تا که دیگه فقط صدای نفسام تو آغوشش به گوش میرسید، صدای نفس زدنام، از اینکه چطوری میتونم با یه مشکل دست و پنجه نرم کنم؟ قوت و نیرو تو وجودم باقی مونده؟! 

سعیده... مثل خواهر براش بودم، تو مدرسه مثل یه بابا، همیشه و همیشه هواشو داشتم... تنها تفاوتش با بقیه دوستام این بود که بیشتر از اون حدی که باید، منرو دوست داشت، تا اینکه واسه راحتیه خدمو خودش دوستیمون قطع و وصل میشد و همیشه هم من بودم که قطعش میکردم... و الان دارم میسوزم،دارم منفجر میشم... آخرین بار اون بود که تمومش کرد و تا الان ادامه داره...

آخ که چقدر سنگین شدم... روی طاقچه ی دلم تا یه گلدون با آب تازه و گلای سرحال میذارم چند روز بعدش... غم وجودشون رو میگیره.. آبش خشک میشه،گلا پرپر میشن،گلدون کدر میشه... انگار تو دنیا خوشی به ما نیومده، تنها علتی هم که خودمو سروپا نگه داشتمو غممو بروز نمیدم،به خاطر گل روی دوستامه که از غصه ی من غصه نخورن... به قوله حسانه:

ناراحتیه دوستم ناراحتم میکنه...

تا جایی که جا دارم نفس میکشمو خودمو نگه میدارم..

بچه ها خیلی واسه سعیده دعا کنید... سعیده خیلی شباهت به نگینم که از دستم رفت داره، اگه اینم از دست بره... دیگه داغونه داغون میشم...

بچه ها دعا کنید براش... حیفه از دست بره.. حیف...!

همتون رو میپرم دسته خدا... نظر هم فراموش نشه... یا علی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 15:43  توسط خود خودم...  | 

نزدیک یک ماه شد... دلم برا همتون پر میکشید...!

سلام قربونتون برم...!
سلام فداتون بشم...!
بابا ...! من نمیدونستم که دوستای به این با معرفتی دارم..! من کجامو این معرفت شما کجا...!

یه ماه دوری از شما و فقط خوندن نظراتون اونم سرسری و نیومدن و سر نزدن به مطالبتون... خیلی برام سخت بود...! دلم برا تک تکتون تنگه تنگ شده بود... بعدشم دیدم اینطوری نمیشه باید برم یه سری بزنم... یا حداقل یه خبری بدم... یا بذار اینطور بگم خیلی وبلاگم سوت و کور شده... یه سرو سامونی باید بهش میدادم...

میبینم که ماه محرم رسید... همون ماهی که عاشقشم و همیشه براش لحظه شماری میکردم!! خیلی دعام کنید... خیلی...!

خوب خوبید...؟

بچه ها تو این مدت اینقدر اتفاقای مختلف افتاد که قلمم یاری نمیکنه همشو بنویسم... یه شمه ای از اون ماجرا هارو براتون مینوسم...

اول اینکه: بچه ها... نگینم از دستم رفت... پر کشید به سمت ملکوت.. رفت سمت آفرینندش... خالقش...الهی قربونه اون خالقم برم که هیچ وقت سر از حکمت کاراش نمیشه درواورد.... بچه ها یه فاتحه واسش بخونید...( توی این مدت خیلی از این نظر ضربه خوردم دیروز خودمو وزن کردم دیدم سه کیلو ونیم وزنم رفته...:() خلاصه واسه ما هم دعا بکنید...

دوم اینکه: بچه ها تولد بهترین دوستم بود... چهارده آذر... الهی قربونش برم... با توجه به وضیعتی که داشتم(مرگ نگین) تمام تلاشمو کردم تا تو مدرسه بهترین حالمو نشون بدم... اما حیف نتونستم برم خونشوم تولدش...! حیف... واسش اسپریو مامو یه گوشفند توپولو خریدم...! ایشالا که خوشش اومده باشه...

سوم اینکه کمرم گرفته و ... الانم تحت درمان توسط قرص های تجویز شده ام...!
خیلی درد دارم و بذار رو راست بگم... دارم میترکم...! :( دعا کنید خوب بشم و آمپولی که از قراره معلمو قراره بهم زده بشه درد نداشته باشه... همین...

بچه ها دلم بار تک تکتون تنگ شده بود... باور کنید فقط به عشق شما اومدم!!!
عاشقتونم...

خیلی دعام کنید... سعی میکنم زور زرو بیام...

التماس دعا...

نظر نشه فراموش...


اگر در کهکشانی دور...

دلی یک لحظه در صد سال یاد من کند بی شک...

دل من در تمام لحظه های عمر

                                به یادش میتپد پرشور...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 15:50  توسط خود خودم...  | 

فقط برای بی نام!

سلام خانوم یا آقای بی نام!!
اولا که نظر خصوصی احتیاجی به تایید شدن نداره یعنی نمیشه تایید کرد!
خوبه که اسمشم روشه! یه نظریه که تنها خودم میتونم بخونم!
دوما من واقعا نمیدونم چی بگم!

چرا شما اسم خودتون رو نمیگید؟؟ من یابد بدونم طرفم کیه؟؟!

از چی میترسید که اسمتون رو تو کامنت هاتون نمینویسید؟

خواهشا اسمتون رو بگید... تا من هم بگم حلالیت لازمه یا نه...!
یا اینکه اصلا همو میشناسیم یا نه! پس لطفی کنید اسم شریفتون رو بگید... ممنون میشم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 18:54  توسط خود خودم...  | 

ببخشید بچه ها...!

سلام دوستای گلم!
شرمنده که واسه این آپم کسی خبر نشد..!

فعلا دسترسی به نت ندارم ... یعنی نمیتونم بیام!

نه حوصله دارم بیام نه وقتش و به یه سری دلایل نمیام...

فقط خواستم بگم منم دلم براتون تنگ شده و بازم ازتون طلب دعا میکنم...!

خیلی زیاد التماس دعا...!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 18:7  توسط خود خودم...  | 

دیگه چی بگم؟؟!!

به نام خدایی که در همین نزدیکی هاست...

سلام دوستای گلم...!

خوبید؟ ممنون از اینکه دعوتمو پذیرفتید و باز اومدیدو به این نوشته های خط خطیه من نگاه میکنید... عاشق این مرامتون که تا آخر دست نوشته هام باهام همراهید... بعضی ها که اصلا نمیزارن آب تو دلم تکون بخوره...!
از اس ام اس و زنگ گرفته و کامنت که جدیای حال خودمو و دوتا پاره تنم باشن...!

خلاصه سرتون رو در نیارم...! اما این بارم...! این بارم داغوونم! یه کاری کردم که مثل سگ پشیمونم! امروز نرگس(خواهر نگین) چندتا عکس از نگین رو واسم فرستاد... دیگه نمیخوام توضیح بدم که... خود به خود اشکام سرازیر شدن و فقط و فقط محو مانیتور بودم وای که چقدر فرق کرده بود! حالا معنیه اینکه میگن طرف یه تیکه استخونه رو فهمیدم! جدا این نگین من بودم؟ همدم تنهایی هام؟ نه بابا! حتما اشتباه شده بود... پس... موهاش کوش؟ اون موهای لختش که هروقت میخواست اذیتم کنه سرشو تکون میداد تا موهاش بخوره تو صورتمو من صدام در بیاد؟؟ وای... متوجه حاله خودم شده بودم... قلبم مثل چی میزد!! همینطور که به مانیتور نیگا میکردم با صدای شکستن یه ظرف به خودم اومدم...! مامانم صدام کرد گفت فاطمه بیا این خورده های شیشه رو جمع کن... منم که عصبانی و داغون...! تو شوک بودم...! صدای اطرافیانمو به زور میشنیدم...!
که یهو مامانم اومد تو اتاقو... دعوامون شروع شد...! کی فکر میکرد به خاطر شکستنه یه ظرف منو مامانم باهمدیگه دعوایی راه بندازیم که عالمو آدم به چشم ندیدن...؟ صدام روی مامانم بلند شد :( سر مامانم داد میزدمو دستو پاهام میلرزید...! تصویر نگین هم هی از ذهنم رد میشد...! کاری کردم که مامانم بهم گفت تو دیگه دختر من نیستی...! قلبمو شکوندی...! حیف جوونیه من که واسه بزرگ شدنه شماها صرف شد...

وای فکر کن... مامانه من این حرفارو بزنه... من فکر میکردم دارم خواب میبینم...! اما فاطمه خانوم...!
حواست کجا بود؟؟ چطور جرات کردی با مامانت بلندتر از صداش صحبت کنی...؟ چرا مثل سگ های وحشی میپری به جونه اینو اون..؟ چرا پاچه میگیری؟؟ خجالتم خوب چیزیه...! رفتم تو اتاقم...! دیگه نموتونستم خودمو کنترل کنم... وای فاطمه چه گندی بالا اوردی...! میدونی به چه کسی اینقدر بی احترامی کردی؟ کسی که کلید بهشت پیششه!!! نمیدونم چطوری بزم از دلش در بیارم... اشکای مامانم که ا چشماش میومد پایین مثل بنزین بود رو آتیشه دلم...! شعلش میومد بالا و بالاتر...
آخ آخ...

دوتا مشکل بود حالا شد سه تا... خدایا به کودوم طرف بدوام؟

من دیگه شونه هام طاقت ندارن... دیگه نمیتونن...! دارن میشکنن! پس تو کجایی؟ یه راهی یه چاهی...!
آخ خدا..............................

کم اووردم!!!! میبینی اشکامو؟؟؟ میبینی ابروهام؟ هر روز خمتر از دیروزن! همه میان سراغمو دلیلشو میپرسن...! من اینجاها کم میارم...! خودت بیا بهشون بگو این بندم تو سوالای امتحان گیر کرده... بیا بگو دارم شونه هاشو محکم میکنم... بگو ... ای خدا....................................!!!!
یه چیزی بگو دیگه... تو هم روزه ی سکوت گرفتی...؟ نه دیگه واسه من نه!!! نشد!!!!!!
نه... نشد... نه ...

آخ آخ...! 

دوتا راه دارم تا خودمو آروم کنم :

1- توکل کنم به اسم اعظمت...

2- یا اشک بریزم به صبح قیامت؟؟؟

این شعرو هم چون خیلی دوست داشتم گذاشتم...:


ای اشک،



تو در این تنهایی،



همدم این شب بی رویایی.


من تنها...



تو مگر تنهایی؟


هر بار دلم شکست و تنها ماندم



تو مرا یار شدی،تو مگر تنهایی؟


هر بار که غم،ترکی زد به همان گوشه ی دل



این تو بودی که مرا،


عاقبت آرامم کرد.




نکند هر دوی ما تنهاییم؟


تو به دنبال چه ای؟



ما که بی فرداییم...


من تورا دارم و هِی می بارم



من تو را پاک ترین یار خودم می دانم


من تو را پاک،خدا می دانم




اشک من بند نیا،دل من ویرانست


خسته از عشق زمین و،



خسته از بیگانست


عشق من اشک تویی



تو که در تنهایی،همدم و یار منی


ونه آن عشق یگانه،که مرا این همه آزارم کرد



و دگر رفت.






تا تو در تنهایی،گونه ام لمس کنی،قصه ام وصف کنی





ای اشک،خدایم






می توانی خاطراتی را همه،حذف کنی؟


قطره...قطره...



.
.
.
می توانی؟


بچه ها... کمکم کنید...!
یا علی...!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 19:6  توسط خود خودم...  | 

« پس خدا ... تو کجایی...؟ »

به نام خدایی که همین نزدیکی هاست...

سلام دوستای گل...

سلام وبلاگ نویسای ماهر... خوبید؟

منم خوبم... به قول دوستم الحمدلله! میگذرونیم...

نمیدونم چرا اینقدر امروز اصرار داشتم بیامو یه آپی بذارم! ( حتما زده به سرم!) خلاصه با هر بدبختی بود اومدمو الانم در خدمت شمام!
مامانم و خالم اینا دارن میرن قم! اما من اصلا حال ندارم که باهاشون برم چون اولا میخوان برن مجلس ختم دوم اینکه دستم خیلی درد میکنه! آها راستی...! شما نمیدونید!  وای... وای... کجایید که فاطمه این چند روزه از درد تلف شد!

راسیتش چند روزه پیش تو مدرسه انگشت شصتم به یه جایی که هنوز خودمم نمیدونم کجا بود گیر کردو... چشتون روزه بد دبینه زد ناخونمو نصف کرد...و تا شد از انگشتم خون اومد...

الانم که عصب دستم یه خورده ناراحت شده و انگشتم ضرب دیده و با آتلو کلی بند و بسات دارم باهاش سر میکنم!
این از این!
خلاصه امروزم تو مدرسه زیارت عاشورا داشتیم... جای شما خالی... خانومی که زیارتو میخوند اینقدر قشنگ خوند که بالاخره اشکای من سرازیر شد... خدارو شکر خالی شدم... اگه گریه نمیکردم مطمئنا وضعم خیلی بد میشد! چون دو روزی گریه نکرده بودم! البته اگه اشتباه نکنم!

وقتی داشتیم زیارتو میخوندیم با خودم به خیلی چیزا فکر کردم... با دیدن اشک دوستام... و دستای خالی که سمت خدا دراز مشید یهو به این فکر افتادم... که واقعا... خدا کجاست؟ مگه نمیگه من از رگ گردن به شما نزدیکترم!؟ پس رسم این نزدیکی اینه؟ یعنی؟اصلا برام واضح نیست!
خیلی گیجم کرده...! تازه امروز یکی از دوستامم گفت : همیشه آدم نباید بگه خدا دوست دارم یا خدا میمیرم برات... آدم باید تو عمل نشون بده! دیدم حرفش حقه! آدم وقتی نزدیکیه خدارو درک میکنه که به این جمله عمل کنه!
به قول معروف به عمل کار براید به سخنرانی نیست!!!

نمیدونم چقدر میتونم به این حرفم عمل کنم اما هرچی هست باید عملی بشه... دوست دارم بشم یه بنده ای که خدا بهش بنازه... اما..!؟ جدا میشه؟منکه میگم خیلی سخته...

این هم از این...

دیگه اینکه از مریضم خبر ندارم... دلم هر روز میلرزه... وقتی از خواب بلند میشم... میگم الان داره چیکار میکنه؟ حالش خوبه؟ با اینکه میدونم امیدی برای دوباره دیدنش ندارم اما هرزور به امید اینکه باهاش تماس بگیرم بیدار میشم... نمیدونم دیروز بود یا پریروز... به یه بدبختی تونستم شمارشو بگیرم... وقتی گوشیو برداشت صداش همون صدا بود... اما مطمئنا قیافش فرق کرده... شیمی درمانی هم واسه خودش یه درده سره بزرگیه...

گوشیو برداشت : با دیدن شماره ای که از ایران تماس گرفته بود فارسی صحبت کرد...

- الو؟

- الو !!!؟؟؟ نگین جان! سلام !! خوبی؟ صدام میاد؟؟

- الو؟؟  بله ممنون! ببخشید به جا نیوردم! معرفی میکنید؟

- بابا ! منم فاطمه! نشناختی؟ بهتری؟

...

انگار سهم من از شنیدن صداش همین دو جمله بود... اونم صدایی که همش قطع و وصل میشد...

فهمیدم که گوشیو قطع کرد... اون شبم بعد از اینکه قطع کرد هرچه قدر زنگ زدم جوابمو نداد... فهمیدم معذبه... و میدونه که ماجرارو فهمیدمو میدونم که داره از دستم میره...

دیگه بهش زنگ نزدمو گذاشتمش به حال خودش... اما چی شد که یهو اشکام سرازیر شد..؟

مگه من همونی نبودم که میگفتم همیشه راحتیه دوستام راحتیه منه!؟ پس الان چمه؟ حتما نگین راحتر بود که صدامو نشنوه... احساس حقارت کردم...

بچه ها... بذارید رو راست بگم... نگینی که واسش مطلب مینوشتم الان سرطان داره... اونم سرطان خون... امسال قرار بود برای همیشه  بمونن ایران اما یهو برگشتن به آمریکا و من احساس کردم یه خورده ماجرا بو داره... نگو رفتن که به سلامتیه نگین برسن...

اما بدتر از همه نگین جواب شدست... راهی نیست برگرده... به جز یه راه.. اونم دعاو دعا و دعا...

اما... به قول دوستم خدا هر چیو بده نعمته و هرچیو بگیره حکمته...!

نه نه! من اصلا نمیخوام به قسمتای آخر این بلایی که سره نگین اومده فکر کنم...! میدونم که مرگ شتریه که سر هر خونه ای میشینه! اما برا نگین من زوده!! خیلی زوده! خدایا ! منو جاش بگیر... منو! منی که ...

خدایا... دوستم تو دیار غربته... تو کمکش باش... اما این یکی پاره تنمو چیکار کنم؟ این یکی دوستمو که جونم به جونش وابستست؟ خدارو شکر ... مشکلش جسمی نیست... اما مشکله روحیم خودش کلی درد داره!!!

شده یه آدمه نقاب به دست... به قوله خودش... میخنده اما نه از ته دل... حالش خوبه اما نه واقعی... میگه... آخ...

داری امتحانم میکنی چاکرتم؟ آره خدا؟ باشه من حاضرم درده روحیه ح رو هم رو دوش بکشم... خودمم پا به پاش میرم جلو! با گریش اشکم در میاد... با غصش دلم به درد میاد... خلاصه همه چیم با اونه! پس خنده رو به لباش بیار! اما نه نقششو! از ته دلش! از ته ته ته دلش! ( ح اول اسم دوستمه! به یه سری دلایل نمیتونم اسمشو به زبون بیارم!)

آخ!! یادم رفت! راستی خدا! تو این امتحانم میشه تقلب کرد؟ میشه بهم بگی کجاش غلطه؟  میشه بگی چه فرمولیو باید به کار ببرم؟؟؟ خدا جون... پاکنم گم شده! بهم قرض میدی پاکنتو؟ قول میدم از یه طرفش پاک کنم که خراب نشه...! یا که میشه بهم یه مدادی بده که تهش پاک کن داشته باشه...!؟

من اینارو میگم...! اما خدا تنها جوابش به من یه لبخنده... قربونه اون لبخندت برم خدا... اما...

به خودم میگم: هیسسسس! فاطمه؟ خدا جواتو داد! اونم با یه لبخند! حالا بلند شو بلند بگو... :


خدایا راضیم به رضای تو!!!!

راستی ... میدونی چیه؟ پایین رو بخون تا بدونی چیه...


دلتون واسه خودتون تنگ شده؟؟؟

"بچه ها التماس دعای فراوون! منتظز نظراتون هستم!"


+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 16:32  توسط خود خودم...  |